از تجسم... تا تبلور زیبایی
هی دل بی قرار من... فردا عازم ایرانم...سه روز مدام است که بغض دارم و کسی نمی فهمد...نگاهش که می کنم دلم حتی برای همان شب اول که می خواهد تنها در منزل پدری اش بخوابد تنگ می شود...دلم از همین الان تنگ هفته هایی است که نخواهد بود...حس دلتنگی است همراه با حس عذاب وجدان که چرا او باید برگردد سر کار و من قرار است بیشتر بمانم و خوش بگذرانم...گرچه بار اولی نیست که از هم دور خواهیم بود اما نمی دانم چرا این یکی اینقدر برایم سخت است. بزرگترین ترس زندگی من شده ترس از دست دادن!!! ترس از نبودن آنهایی که دوستشان دارم...و آنقدر این ترس عمیق است که حتی فرصت لذت بردن از حضور همان افراد را نیز از من می گیرد! ترس از روزی که نباشند...روزی که من بخواهم بی آنها سر کنم...!!! دوستی می گفت برای شما که خارج از کشورید و تجربه دوری را دارید این از دست دادن ها نباید اینقدر دردناک باشد!!!جوابی نداشتم!باید می بود و میدید...باید می دید چطور اکثر کسانی که اینجا هستند با این ترس دست به گریبانند...آنقدر دلتنگی کشیده اند که دیگر نمی توانند!!رمقی نمانده. حالا...من از الان ترس از رفتن او دارم که باید بازگردد و به کارها برسد...تازه بعد از آنهم هم ترس از روز آخری که باز باید با همه عزیزانم خداحافظی کنم و بازگردم..باز آن حس مزخرف فرودگاه....آن هوای سنگین ساعات آخر...آن بعض بی هنگام لامصب که همیشه آبرویم را می برد....آن دل دل کردن ها ...بوسیدن ها یی که انگار تمامی ندارند...انگار می خواهی تمام یکساعت آخر در آغوش بگیری شان...تمام یکساعت را نگاهشان کنی...بی هیچ کلامی...و نمی شود. چرا که همیشه این تویی که باید ادای انسانهای قوی و مدرن را در بیاوری...همیشه این تویی که باید لبخند بزنی که آنها بغض نکنند بعد بروی توی هواپیما 3 ساعت تمام زر زر کنی و به خودت فحش و بد و بیراه نثار کنی که" آبت نبود نانت نبود...مهاجرت کردنت چه بود؟؟" حالا من می ترسم....از آن لحظه آخری که او می رود....از آن لحظه آخری که باید خودم از همه خداحافظی کنم...! و چشم به هم بزنی می آید...آنقدر روزها زود می گذرند که بیا و ببین! تکان بخوری یکماه سر می رسد! خدایا چه میشد ما دو قرن دیرتر به دنیا می آمدیم...شاید تا آن موقع وسیله پروازی مهیا بود که مثلا یک ساعته می شد رسید ایران....آنوقت هی فرت و فرت تعطیلات آخر هفته همه می رفتند ایران...آنوقت عید که میشد آنها می توانستند دو هفته دربست بیایند پیش تو . آنوقت هر وفاتی که بود آنها می آمدند اینجا میرفتند دیسکو حالشان جا می آمد! چه میشد جای مرا با یکی از آنهایی که قرار است 2 قرن دیگر بدنیا بیاید عوض می کردی؟آنوقت دیگر اینهمه دلتنگی نداشتیم...اینهمه عزیزانم را به خاطر سرطان از دست نمی دادم...اینهمه مشکلی که میدانی نداشتم...فقط اگر.... حیف...نمی شود...و من هم دلم با هیچ کلامی باز نمی شود! امان از این روزها! مایه اصل و نسب در گردش دوران زر است متصل خون می خورد تیغی که صاحب جوهر است دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است نا کسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است آهن و فولاد از یک کوره گر آیند برون آن یکی شمشیر گردد وان دگر نعل خر است کاکل از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد زلف از افتادگی همسان مشک و انبر است شست و شاهد هر دو دعوی بزرگی می کنند پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است کره اسب از نجابت در تعاقب می رود کره خر از خریت پیش پیش مادر است من لباس کهنه می پوشم که بی درد سر است آستین کوته بود چین و چروکش کمتر است سعدیا گو عیب خود را و مگو عیب دگر هر که عیب خویش گوید از همه بالاتر است پانوشت: این دو بیت آخر رو اطمینان ندارم که مربوط به این شعر باشه یا اینکه اصلا این شعر متعلق به سعدی باشه متاسفانه برخی این شعر رو منتسب به صایب تبریزی می دونن ...لطفا اگر کسی اطلاعات دقیق تری داره من رو هم در جریان بگذاره. ما آدمها اصولا چیزی رو برای خودش یا بخاطر خودش دوست نداریم...تقسیر و برداشت خودمون رو از اشیا...از آدمها..از حتی عقاید دوست داریم. چیزی رو در اونها دوست داریم که خودمون بهش امانت میدیم..اعتماد..جذابیت...شعور..همفکری..به درد بخور بودن.. و این می تونه با یه تلنگر از هم بپاشه...می تونه به همون سرعتی که به وجود اومد و چه بسا زودتر از اون از بین بره..یعنی همونطوری که مثلا یه نگاه یه روزی احترام آمیز بود...یه روز دیگه می تونه توهین آمیز به نظر برسه! یا یه حرفی که یه روز خنده دار بود یه روز دیگه یه تیکه ...یا حتی یه کسی که یه روزی دوست بود می تونه بزرگترین دشمن به نظر بیاد ....... کاری نداریم که چقدر این تصور ما به حقیقت نزدیکه!به هر حال بزرگی این تصور ما بستگی داره به از اجتماعی که توش بزرگ شدیم...خانواده ای که از اون برخاستیم...تحصیلاتمون و ...کتابهایی که خوندیم و رومون تاثیر گذار بوده ....... هر چی این منابع بیشتر و بزرگتر باشه این تجزیه تحلیل و شناخت ما از محیط اطرافمون یا از آدمها و عقاید قاعدتا باید زمان بیشتری بگیره چون فاکتورهای بیشتری هست که باید مورد بررسی قرار بگیره و...هر چی هم این منابع کمتر باشه ما سریعتر به نتیجه می رسیم! (بحث تجربه هم فاکتورهای خودش رو داره که از حوصله بحث فعلی ما خارج است!) یکی از بزرگترین مشکلات ما اینجاست که هر کسی فکر می کنه خودش از همه بهتر می فهمه! خیلی خیلی کم هستند کسانی که برای درک دنیای پیرامونشون فقط به تجربیات خودشون اکتفا نمی کنند..... کسانی که وقتی چیزی رو نمی دونن ..می پرسن !!یا در موردش تحقیق می کنن قبل از اینکه قضاوت کنن. کسانی که حتی به شنیده هاشون هم اعتماد ندارن و هر حرفی رو همینطوری بدون دلیل و منطق نمی پذیرند. هر کسی هم باز متاسفانه فکر می کنه که خودش یکی از اون آدمهاست و تنها اگه با خودمون رو راست باشیم می فهمیم که نیستیم!! مثلا وقتی هنگام رانندگی یه نفر می پیچه جلومون و بعد در حالی که ابروهاش رو در هم کشیده به سرعت رد میشه و بوق های متوالی ما هم کار ساز نیست چند نفر از ما خودمون رو جای اون آدم میذاریم؟ اگه فحش ندیم و بد و بیراه نثار خودش و شخصیت خانوادگی اش و ... نکنیم عجیبه! چند نفرمون میتونیم حدس بزنیم که مثلا این آدم شاید الان همسرش رو از دست داده و داره میره خونه که این خبر رو به فرزندانش بده و کنترل رفتارش اصلا دست خودش نیست؟؟؟ این فقط یه مثاله قطعا انتظار ندارم که از فردا فکر کنین هر کسی که هر کار خلاف عرف یا نا متعارفی رو انجام داد یه دلیل کاملا موجه برای اینکار داره و باید باهاش ابراز همدردی کنید نه! حرفم اینه که ما منابع اطلاعاتی مون برای شناخت همدیگه خیلی خیلی کمه! حتی برای نزدیک ترین کسانمون.....اونقدر ذهن و سیستم مغزی ما آدمها پیچیده است که فقط اگه یک ذره ازش آگاهی داشته باشیم میدونیم که حتی ما خودمون رو نمی شناسیم...نمی دونیم چی باعث میشه که فلان رفتار رو از خودمون نشون میدیم و چرا یه حرف که یه روز خوب بوده یه روز دیگه به نظرمون بد میاد ...چرا مثلا مادر شوهر هرحرفی که بزنه از روی منظور زده و اگه همون حرف رو خیلی بدتر فرد دیگه ای میزد اینقدر بد نبود؟؟؟ اصلا ما چرا محیط اطرافمون رو اینطوری می بینیم و نزدیک ترین کسانمون یه طور دیگه... سالی که گذشت یک سری اتفاقات باعث شد پی ببرم که خیلی از چیزهایی که خوندم داره خاک می خوره بدون اینکه استفاده بشه...به این جمله رسیدم که اتفاقات خوب و بد بودنشون به ظاهرشون نیست..چه بسا اتفاقات بدی که خوبند و اتفاقات خوبی که می فهمیم بد بودند! یاد گرفتم اگه هزار تا کتاب بخونی و استفاده نکنی...در مقابل کسی که کتاب طبیعت روبروشه و فقط شاید یه تیکه از این کتاب رو خونده ولی"خوب" خونده ! هیچی نمی دونی! یاد گرفتم که"قضاوت" نکنم...که اگه چیزی برام سواله و جرات پرسیدنش رو ندارم"برای خودم نتیجه گیری نکنم"و..یاد گرفتم که آدمها رو از روی "حرفها"شون نشناسم...از روی عمل شون...از روی خط پر رنگی که دارن روش راه میرن و می بینم..نه چیز دیگه. یاد گرفتم که دیگه خودمو برای کسی توضیح ندم!!! چه توضیح ما یعنی کسی بدون هیچ شناخت و تحقیقی قضاوتی نادرست انجام داده...و خب کسی که این کارو کرده با توضیح ما نتیجه گیری اش رو تغییر نمیده و آیا ارزشش رو داره اینهمه وقت و انرژی برای کسی که اگه خوب نگاه کنیم هیچ به ما نزدیک نیست که اگه بود قضاوت نا عادلانه نمی کرد و حداقل اونقدر وجود داشت که بیاد از خودمون بپرسه!!!؟؟؟ یاد گرفتم که تجربیات می تونه کهنه بشه می تونه قدیمی بشه...آدمها می تونن تغیبر کنن و این طبیعیه...هیچ یک از اینها دست ما نیست و باید پذیرفت اما تکیه نکردن به تجربیات قدیمی که دست ماست و این ماییم که نباید اجازه بدیم بینش و نگرش گذشته ما شانس شناخت های جدید رو از ما بگیره. یاد گرفتم که محیط و آدم های اطراف ما سهم خیلی خیلی کمی در عصبانی کردن و استرس و اعصاب خوردی ما دارن! این ماییم که این این اجازه رو میدیم که این رفتارها ناراحتمون بکنن یا نه! یاد گرفتم که تو زندگی هیچ عهدی شیرین تر از عهدی نیست که با خودت می بندی و پاش وامیستی! و چقدر زندگی ها ساده تر و شیرین تره وقتی که " انتظارات" ما از هم کمتر و کمتر میشه و " درکمون" از همدیگه بیشتر....یاد گرفتم که ما آدمها برای به آرامش رسیدن به بیشترین چیزی که احتیاج داریم اینه که "درکمون کنن!" همین... که این حرف به همین سادگی رو یه روز یه دوست زد و یادم رفت..یا شاید نفهمیدم اونطوری که باید می فهمیدم.... و نتیجه اش شد یکسال بالا و پایین رفتنم تا اینکه امروز به اینجا رسیدم...کاش شما برای این تجربه این رنج ها رو نکشید! کاش اینها تا آخر امسال یادم بمونه!!...... بنا بود این صفحه صفحه گله گذاری نباشد...بنا بود حرفهای خوب نوشته شود...قلم بچرخدو و نقشی نو رقم زند اما نشد. نشد بس که اعتمادی به هیچ کس نیست...اعتمادی نیست تا بتوانی برای دقیقه ای خودت را خالی کنی و نفسی بکشی...که چه بگویم؟ لب به سخن باز کنم دهانشان از تعجب باز می ماند...چه بگویم که گاهی آنقدر رنگ و لعاب می زنم به اطرافیانم که اگر دیگر بخواهم هم کسی چهره واقعی شان را نمی شناسد...می گویند از اول همین بوده!! دوست خوبت بود که....چنین بود که چنان بود که! و که باورش می شود که دوست خوبم نبود...دوست خوبش بودم!!!بحث تعریف از خود نیست که نیازی به تعریف نیست ..چه که کسی اینجا را نمی خواند...آدمها برای شنیدن حرفهای همدیگر هم وقت ندارند چه برسد سر زدن به وبلاگ قدیمی یک دوست! دهان به شکایت نزد که باز کنم؟ حوصله کو؟...بنشینم تاریخچه عباسی برایشان نقل کنم که چنین بود و چنان شد و بعد بگویند...چطور اینها را الان می گویی؟ چطور تا بحال نشنیده ایم؟و که باورش می شود از این آدم! ؟ بگویم راز دارش بودم و اینها بود رازش؟...که یعنی دیگر نیستم..که یعنی هیچگاه نبوده ام ؟...نه نیازی به این القاب ندارم.. دهانم نمی چرخد به این گله گذاری ها و او خوب می دانست !! و شاید هم خیالش را حت بود!و این حرفها را نزد کسی زد که اگر اسم دوست روی کسی بگذارد به قیمت خوار شدن خودش هم که شده دهانش باز نمی شود!! کسی که آنقدر که به دروغ از دوستانش حمایت کرده که خودش در زندگی اش دروغ نگفته! که این خود احمق فکر می کند این تنها دروغی است که اشکالی ندارد! دروغی که آبروی کسی را بخرد یا آبروی رفته ای را باز گرداند! چه بگویم؟ بگویم فریب خوردم؟ که فریب واژه ای نیست که بشود در تمام موقعیت ها استفاده کرد! خوب نیست و فقط ذهن را منحرف می کند به چیزی که اصلا ربطی به موضوع مورد بحث ما ندارد. یا بگویم گول خوردیم؟ گول هم ادبی نیست! اگر قرار است ادبی نباشد بگذار بگویم خر شدم خر شدی.. خر کرد....خر می شویم...باید این فعل را تا ابد در زمان ها و موقعیت های مختلف صرف کنم که این است مرام ما در محضر دوستان گرامی! و تا بوده همین بوده و خر همیشه کلاه سرش می رود و چوب همین خریتش را همیشه می خورد! می دانیم خر شده ایم اما مدام می گوییم :ان شا الله گربه است! وباز بر می گردیم سر خط اول کلمه اول ...حرف اول...! اتفاق خاصی شاید نیافتاده...شاید از اینروست که این فرد که خود را مظهر هوش و ذکاوت می داند بعد از گذشت سه هفته هنوز به این نکته پی نبرده بود و آن همراه دورادور مجازی اش اما فهمید! و این هم خریتی دیگر! که باور کنیم پی نبرده که هیچ عملی انجام نداده وگرنه چنین و چنان می کرد! اتفاق خاصی نبود...انتظارش نبود! انتظارش نبود ساعت 5 نیمه شب چنین حرفی! بی ذره ای فکر..بی ذره ای احترام! زده شود.... و چه عجیب که بیدار بودم! چه عجیب که سریعا هم پاسخ دادم و گفتم چشم!...چه عجیب که 3 هفته گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد! حالا می خواهد بدرقه راهش هم باشم؟ و فراموش کنم:" اونی که به ما نریده بود..." متن ادبی نیست خرده نگیرید!...گله گذاری است و بس!! که می خواهم خودم را خالی کنم و یادم هم باشد...یادم باشد که شاید امروز نقطه عطفی باشد در هشیاری ما! که نگذارم هر کسی هر طوری که خواست به نام دوستی بر ما لگام بزند و صدایمان در نیاید...یادم باشد که دیگر ساده نباشم! فراموش نکنم! نبخشم!!! اینبار را ببخشم؟؟؟ گیرم که بخشیدمت! گیرم که فراموش کردم که حرمت نگاه نداشتی..حرمت نان و نمکی که با هم خورده بودیم! گیرم لبخند زدم ...مثل همیشه محکم دست دادم ...گفتم ....خندیدم...برای دغدغه هایت نگران شدم و در خوشی هایت شادمان...گیرم پیگیر همه نگرانی هایت شدم...فراموشم شد که حتی یکبار مثل من بی محابا نبودی....فراموش کنم که چطور وقتی به دادخواهی ات برخاستم پشت مرا خالی کردی که با مخ بخورم زمین....یادم برود وقتی آبرویم را جلوی خانواده خودم بردی و من هزار بار رنگ و لعابش زدم...یادم رفت که به همسرم بی احترامی کردی و چنان ساده و مظلوم نشانت دادم که تو را بخشید!!! اصلا بگو آن خری شدم و شدیم که می خواستی...تو بران ما بگوییم چشم...اصلا بی خیال همه چیزهایی که می دانم و می دانی که می دانم و صدایم در نمی آید...بی خیال اینهمه بی حرمتی ای که کردی و من باز خودم را به خریت زدم که نمی فهمم چه می گویی! که به شوخی و زیر سبیلی ردش می کنم....بی خیال عصبانیتی که دارم وقتی می بینم داری برای خودت نوچه جمع می کنی و گولشان می زنی با هوشیاری تمام و آنها فکر می کنند که خودشان اینها را در مورد تو کشف کرده اند و اصلا خودت هیچ دخالتی نداشته ای! نوچه هایت فقط اگر یک پنجم آنچه من از تو می دانم را می دانستند دیگر به این چشم به تو نگاه نمی کردند...و بیچاره ها فکر نمی کنند که نوچه هستند که گمان می برند الگویی برایشان...دوستی رفیقی با مرامی...هی دل غافل !!بی خیال فکر خرابی که داری و می دانم و فکر می کنی که هیچ کس نمی داند! غمگین نیستم از آنچه به من کردی که جز این انتظار نمی رفت و من چه بیهوده تلاش می کردم بگذارم به حساب حساس بودن بی اندازه خودم و قضاوت عجولانه ام. که خدا بر تو ببخشاید اینهمه تهمتمی که در قضاوت تو بر خود زدم و اینهمه عذابی که متحمل شدم که خدایا یاری ام کن پیشداوری نکنم و گناه این آدم را نشویم! که پاک است و اینها همه از ذات خراب من است و خدایا بر من ببخشای! خدا بر تو ببخشاید اینهمه عذابی که به واسطه کمک کردن به تو به دوست مهربانم متحمل شدم فقط به خاطر اینکه تو را شناخته بود و من می ترسیدم اشتباه کند...و بی آنکه بدانم به طرفداری از تو برخاستم حتی به قیمت متهم کردن وی که نا عادلانه به فضاوت نشسته است و چنین و چنان....و دیر فهمیدم که همان روز پشت مرا هم خالی کردی و با همه این اوصاف باز بخشیدمت!...خبرچین و طرفدار بی عقل حقوق تو به حساب آمدم تا تهمتی به تو نرود....و سکوت کردم و نه تو فهمیدی و نه دیگران!!! که شاید همین بود که ترساندت! که ترسیدی دهانم جایی که نباید باز شود و ندانستی آنقدر در خوبی تو به خودم دروغ گفته ام که خودم هم دیگر این بدی ها را باورم نمی شود! آنقدر احمقم که یک فرصت دوباره دادمت و آنرا به باد فنا دادی....گذشت!! دیگر نه پوزش تو...نه تلاشت برای خنداندنم ...نه تلاشت برای همراهی با من و گفتگو...دیگر هیچ یک کاری نمی کند. کاش آنقدر که برای دوستی هایت یا بهتر است بگویم پله هایت برنامه ریزی می کنی شعورت می رسید می دیدی یک دوستی چندین و چند ساله (چندین پله را )را به باد فنا دادی و برنامه ریزی چند ساله ات با یک عمل و حرف احمقانه چند ثانیه ای به باد رفت!!!...یا نه شاید دیگر نیازی به این رابطه نبود! کسی چه می داند ...از تو هر کاری ممکن است. نگرانی را در چشمانت دیدم ...و ناراحتی از کاری که کرده ای....اما کافی نیست...انسانهای بزرگ فقط حرفهای بزرگ نمی زنند با آدمهای بزرگ نشست و برخاست نمی کنند! آدمهای بزرگ آنقدر شعور دارند که وقتی ظلمی را در حق کسی روا داشته اند آنقدر بزرگ باشند که معذرت بخواهند! حتی آگر این آدم خیلی خیلی خیلی از جنس خودشان کوچکتر باشد و فقط یک " زن" باشد! چه می گویم؟....گیرم گناهت را بخشودم! با خاطره گناهت چه کنم؟ با اعتمادی که به تو داشتم و دیگر نیست!!! به حرمتی که شکستی نه با بد و بیراه...که حتما نباید بد و بیراه گفت تا حرمتی شکسته شود...گاهی یک حرف ساده ما...یک عمل ساده اما نسنجیده چنان خاری می شود به قلب ما که.... بیا و ببین! خدا بر تو ببخشاید...تا کجا می خواهی ادامه دهی و کجا می خواهی برسی که قیمتش اینهمه گران است؟؟؟ می خواهم رها شوم...ولی دلت که گیر باشد رها نمی شوی! هنوز باور نمی کنم...سخت نبود...از اول شناخته بودمش اما نقاب دوستی آنقدر خوشرنگ و لعاب بود که نمی گذاشت باور کنم...خنده دار است..فکر می کنی کسی با تو یکرنگ نیست و می بینی هست..گاهی هم فکر می کنی کسی با تو یکرنگ است و نیست! رسم زندگی است. عادت کرده ام به این فراز و نشیب هایش..عادت کرده بودم به دیدن آدمهایی با سر در بزرگ..از قول دکتر شریعتی... "آدمهای دسته ی اول:آدمهایی که سردرشان بلند و پر ابهت است وچشمگیر،گویی سر در قصری است.بیننده را میگیرد،چشمش را پر میکند و روحش را تسخیر،دهنش از عظمت و شکوه خیره کننده سر در باز میماند.باترس و لرز و احتیاط،آهسته،آهسته در بزرگ و سنگین آن را میگشاید،با چه سختی؟با چه دشواری؟چه زوری باید زد!چه ترسی باید خورد!چقدر چرخاندن این در بزرگ که مانند در قلعه ای است،خستگی می آورد،با هزارسختی و مشقت،در نیمه باز میشود!صدائی میکند،چه سرو صدائی:قریچ،قریچ، در نیمه باز میشود و بیننده در مقابل عظمت این در خود را از حقارت همانند گربه کوچکی احساس میکندکه باید به درون بخزد و پا به داخل این الموت بگذارد.ولی چه میبیند؟یک صحن حیاط نقلی با موزائیک ۶۷ متر مربع!با چند متری هم که قطر دیوارها را اشغال کرده است،یعنی ۳۵ سانتی متر برای هر دیوار باید حساب کرد و از این۶۷ متر کاست.چهار قدم که برداری دیوار مقابل یقه ات را میگیرد،کجا؟تمام شد؟تمام؟همین بود؟چی تمام شد؟فضای این بنا تمام شد،صحن همین بود!!!آه،سردر به ارتفاع هشت متر و صحن به طول چهار متر و بیست شش سانتی متر!!؟بله!آن سردر پر جلا و ابهت که بیننده را تحقیر میکرد،همین چهاروجب موزائیک بود؟!این چه جور صحن و بنائی است؟پس چرا این همه کوچک؟پس آن همه ابهت سردر و آن همه حقارت بیننده چه شد؟!!" این آدم گویی همین بود! همین! بعضی ها فقط بلدند حرفهای بزرگ بزرگ بزنند...خوب که فکر می کنی می بینی حرف خاصی برای گفتن نداشتند! از دنیای سیاست که مطلع باشی همه فکر می کنند خیلی بارت است! کافیست دهانت را بگشایی برای دیگر مباحث! البته که از مباحث دیگر حرف نمی زنند! البته که سکوت می کنند! البته که وقتی بحث انتخاب می آید حتی نمی توانند بپذیرند اگر خانمی بخواهد وارد کشور دیگری شود و حجابش را بردارد یعنی چه! در کتشان نمی رود...حرف باید حرف آنها باشد...آدمها حق تغییر ندارند.... یعنی دو ساعت کلنجار بروی و یک کلمه از حرفهای او را نفهمی! که ببینی این آدمی که اینقدر برایش به به و چه چه می کنند اگر بحث سیاسی نباشد قدر گاو هم حالیش نیست! که اگر سایت بی بی فارسی را از او بگیرند کل دانشش رفته به هوا! همان آدمی که تمامی دوستان صمیمی اش را به واسطه تو پیدا کرده است اما هیچ گاه تو را به هیچ یک از دوستانش معرفی نکرده است! همان آدمی که تو او را به حریم مقدس خانواده ات راه دادی و تمام زیر و بم آنرا برایش گشودی و خوب که فکر می کنی می بینی هیچ از او نمی دانی!! همان کسی که یک صدم اعتمادی که به او کردی را به تو نکرده است! که مهم ترین امور را از نزدیک ترین افراد پنهان می کند فقط به خاطر اینکه تصویری که از او ساخته اند ویران نشود! کسی که نمی داند وقتی صلای دوستی دادی تا آخر آن خواهی ماند و خط بطلان می کشد بروی همه دوستی چندین و چند ساله تان فقط محض اینکه نمی خواهد تو با هیچ یک از اعضای خانواده اش در ارتباط باشی... که می ترسد چیزی بدانی که آنها نباید بدانند...که حتی خانواده اش هم او را نمی شناسند بس که همه عمر در حال نقش بازی کردن بوده! که از تو و دیگران می گریزد وقتی کارش تمام شد...وقتی می خواهد وارد مرحله جدیدی از زندگی شود... همان کسی که دوستی برای او فقط یک پله است..یک نردبان...رد که شد دیگر کاری به کار تو ندارد. دلم شکسته و خودم را مقصر این شکست می دانم! که بس است این اعتماد بیهوده! که بس است وقت گذاشتن و فداکاری برای کسی که هیچ گاه نفهمیده و نمی فهمد! خسته ام ....خسته از بس که زمینم زدند! از بس که هر که آمد باورش کردم ! خسته از اعتماد بیش از اندازه ای که به مردم دارم! که فکر می کنم اگر من کاری به کار کسی ندارم...اگر به دیگران اعتماد می کنم آنها هم باید متقابلا اینگونه باشند. خسته ام از اینکه یاد نگرفته ام چطور باید حق این آدمها را کف دستشان بگذارم! چطور باید به خودم درس ساده نبودن بدهم؟یا درس مهربان نبودن!!! چطور باید به دیگران ثابت کنم سکوت من از سر رضایت نیست! چگونه بگویم که می دانم چه در ذهن خرابت می گذرد و تو نمی دانی! که نمی دانی اگر تا کنون به رویت نیاورده ام که چقدر پشت سر من حرف زده ای به خاطر حفظ دوستی مان بوده! که اگر جلوی هزار نفر برایت ایستادم تا پشت سرت حرف نزنند از خریت نبوده ...در مرام ما تعریف دوستی چیزی جز این نیست! برو به سلامت که لیاقتت همان کسانی است که بی آنکه بشناسندت بی آنکه یکی از آن صد چهره تو را دیده باشند از تو تعریف و تمجید می کنند! برو به سلامت...برو که آسمان هر کجا که بروی این رنگ نیست! میرسد روزی که پشیمان شوی...میرسد روزی که حسرت داشتن دوستی را بخوری که صد بار هم زمینش زدی دهانش به یک راز باز نشد! دهانش باز نشد تا چهره کریه تو را بشناساند...که شناخته بودت و تو را با همین روح کوچک به دوستی قبول داشت! که از خریتش نبود...تنهایی ات را دیده بود تنهایی عمیقی را که سخت می کوشیدی زیر هزار قمپز و حرفهای قلمبه سلمبه بپوشانی اش! فقط بدان که شعور آدمها به حرفهایی که می زنند نیست! به چیزهایی است که میدانند! به رفتاری است که از آنها سر می زند....برایم مهم نیست که دیگران فکر کنند که خیلی نمی دانم...که اصلا کتاب نمی خوانم...که به اندازه موهای سر تو آدم های اینگونه ندیده ام و خودم را با هزار کتاب روانشناسی تغذیه نکرده ام....مهم این است که من تو را خیلی خیلی زودتر از آنها شناختم...که دیدم غرورت رفتاری جبرانی است برای کسی که اعتماد به نفس ندارد...که می خواهد همه فکر کنند خیلی کتاب می خواند. تویی که حتی اسم 10 تا کتاب را هم نمی توانی بگویی که می خواهی دوران کودکی پر سختی خودت را زیر هزار اسم و مدرک پنهان کنی...که می دانی در خیلی از امور تجربه نداری و فکر می کنی همین که از پدرت چیزی را بپرسی تمام است...همین که از روی کاتالوگ زندگی دیگران زندگی کنی کافی است! که نباید خطر کنی نباید اعتماد کنی نباید به پیشواز حوادث بروی! که نمی دانی ارزش یک تجربه شخصی به هزار تجربه شنیداری می ارزد...که زندگی را باخته ای و باور نداری...و هنوز نمی دانی ارزش هر آدم به پول و مدرکی که دارد نیست.... ثروت واقعی دوستانی است که در تمام لحظات زندگی تنهایت نمی گذارند...کسانی که بد اخلاقی هایت را می بینند و هنوز هم دوستت هستند...کسانی که شاید در شادی ها صدایشان نکنی اما در غصه هایت بی آنکه دعوتشان کنی می آیند و لحظه لحظه همراهت هستند! تو می دانی که اگر خود واقعی ات را برای دوستانت نمایان کنی...که اگر بدانند چه در فکرت می گذرد حتی یک دقیقه هم دوستت نخواهند ماند!....و می ترسی و این ترست را می خواهی زیر غرور کاذبت پنهان کنی. فقط یک حرف دیگر.... ما...کاستی هایت را می دانستیم و دوستت بودیم! و شعور درکش را نداشتی! نترس! قلب من پر است از حرفهایی که زدنشان می توانست صدها جمع و دوستی را از هم بپاشاند...اما..زبان برای وصل کردن است نه برای فصل کردن! غمت نباشد! خدای ما هم بزرگ است...خدایی که آنقدر به من عمر داده که شرمندگی آدمهایی قبیل تو را ببینم!.... می گویند خلایق هر چه لایق! تو لیاقت دوستی بی ریای ما را نداشتی! به سلامت! همیشه همینطور است...همینطور الابختکی بی آنکه حواسم به چیزی باشد یا اتفاق خاصی افتاده باشد می بینم سرم درد می کند! بد درد می گیرد...یک جور دردی که هم میشود تحملش کرد هم نمیشود...یعنی میشود توی جمع با این سردرد نشست ولی از درون می خوردت...اینجور مواقع انگار یک چیزی می خواهد متولد بشود..یه چیزی مثل یک شعر مثل یه حادثه خوب.....نمیدانم...یا حتی مثل زایش یک حرف..یک نوشته. از بعد از ظهر این سردرد شروع شد...کلافه ام کرده..هی می خواهم حواس خودم را پرت کنم نمیشود...همیشه نزدیک عید که میشود اینطوری ام...ساکت تر...آرام تر...و بی قرار تر. میخواهم حرف بزنم ولی مثل حرف زدن توی خواب می ماند که دهانت باز می شود ولی کلام شکل نمی گیرد...صدایت در نمی آید. دوباره امسال سال نو شد و ما نو نشدیم...دلتنگ که باشی نو نمیشوی...حس گناه که داشته باشی نو نمی شوی. هنوز بعد از اینهمه سال از این همه عذابی که با مهاجرتم با خانواده ام وارد کردم رها نشده ام...هنوز نمی دانم کار درستی بود یا نه...هنوز خود را مقصر سفیدی موی مادر و پدرم می دانم و چروک کنار چشمانشان. هنوز دلم می لرزد هر بار که نگاهم به دستانشان می افتد...اینکه دقیقا کی و کجا این تصمیم گرفته شد یادم نیست...تنها یادم است که خواهر من تا مدتها با "او" حرف نمی زد چون او را مقصر آمدن من به این ینگه دنیا می دانست و "مادر" او هنوز هم مرا مقصر دور کردن او از پسرش! امشب بودم و نبودم...حلوا درست کردم به یاد عزیزان از دست رفته...گفتیم خندیدیم اما خوب که فکر می کنم می بینم نبودم...الان خیلی وقت است که نیستم و کسی نمی فهمد...حق دارند که نفهمند ...آدمی بودنش به حرف زدن و لبخند و راه رفتن است که اینها از من سر می زند ...اما اینکه عمق سکوتم بیشتر شده ...اینکه دیگر حوصله خیلی چیزها را ندارم دلم می خواهد کتابی بگیرانم(مثل سیگار...برای همین فعل اش شد بگیرانم!) گوشه دنجی...آهنگ ملایمی و رها شوم از این هیاهوی هستی. امسال سال سنگینی بود...پر از فهمیدن هایی که اکتسابی نبود...پر از دانستن هایی که می ارزید به صد مدرک و دانشگاه و ...پر از بودن هایی که نمی بایست و نبودن هایی که باز نمی بایست. آبدیده شدم و ساده می نماید...و ساده نبود ...هیچ ساده نبود. گویی تمام این سالها تصویری را در قاب عکس دیده باشی و ناگهان برایت پنجره ای را بگشایند...منظره همان است تصویر همان است اما تصور تو و برداشت تو از آن تصویر همان نیست! نمی تواند باشد. هنوز نمی دانم که پنجره به تمامی گشوده شده یا نه...اما خوب می دانم که دیگر آنچه برایم اتفاق می افتد از صافی این تجربه می گذرد و دیگر مانند گذشته نه بیهوده به چیزی دل می بندم و نه دل می کنم.....بحث اعتماد نیست اما اعتماد خویش را تنها به خاطر حرف دوستی از دیگری بر نمیدارم.خودم می بینم خودم تصمیم می گیرم خودم انتخاب می کنم و نمی گذارم که به اسم دوستی لگامم زنند...نمی گذارم به نام دوستی نابودم کنند...نمی گذارم. زندگی خود را با معیار دیگران نمی سنجم...مقایسه نمی کنم قضاوت نمی کنم فقط مشاهده می کنم...می بینم و سکوت می کنم که سکوت کسی را نکشته اما زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد! دیگر هر چه که فکر می کنم نمی گویم ...باور کرده ام که همیشه حتی نزدیک ترین آدمها دوست ندارند همه حرفهایت را بشنوند...گاهی حتی جنبه این همه صداقت و یکرنگی را ندارند. این روزها خیلی شرمنده ام...شرمنده از قضاوت نادرستی که در مورد عزیزی داشتم و با صبوری اینهمه سال برویم نیاورد...شرمنده از این همه لطفی که خدا در حقم کرده برای داشتن اینهمه مهربانی اینهمه لطف. نمیدانم چه کار خوبی کرده ام که هر گندی می زنم هنوز چنین نعمتی از من دریغ نشده است...خدا را شکر....در زندگی تلاشم این بوده که کسی را عذاب ندهم ناراحت نکنم حتی اگر او ناراحتم کرده باشد...هیچ وقت مقابله به مثل نکرده ام...نمی گویم به آن فکر نکرده ام... چرا !!!ولی نتوانسته ام آنرا انجام بدهم. ولی خوبی این آدم چیزی ورای اینهاست...بودنش...حمایتش...همراهی اش..درکش...و مهربانی و خلوص نیتش...همه و همه چیزی ورای آن چیزی است که من به این جهان عرضه داشته ام که حال بخواهم طبق کارما آن را پس را بگیرم. امشب شعری متولد نشد...یا هنوز نشده است....اما اگر باشد باید برای او باشد...برای او که هیچ گاه برایش شعری به شادی نسرودم و سزاوارترین بود... سرم درد می کند....دلتنگم...کاش میشد به گذشته برگشت!! دلتنگ تمام آن لحظاتی هستم که می توانست چنین طی شود و به دیوانه بازی گذشت...تمام لحظه هایی که بود و ندیدمش...نخواستم که ببینمش بس که پرده داوری ناعادلانه چشمانم را پوشانده بود. سرم دارد از درد می ترکد و آن دو قرص سردرد فقط تا همین جای نوشته گویا جواب میدادند... باز می گردم...اگر این سردرد لعنتی بگذارد! زنگ تفریح بود و بین دو تا کلاس یه یک ساعتی وقت اضافه داشتیم و من طبق معمول سر و خوش و مست مشغول شوخی و خنده بودم....یکی از شادترین روزهای زندگی ام قطعا...از کلاس که بیرون اومدم هنوز داشتم بلند بلند می خندیدم که توجهم به چند تا دختر و پسر هم رشته خودمون که با متانت تمام بیرون کلاس ایستاده بودند جلب شد. تا منو با این اوضاع شاد و سرخوش دیدن یکی از دخترها از توی جمع پرسید سال اولی هستی؟ و من هم جواب دادم آره.....گفت: ادبیات انتخاب اولت بود؟ ....حوصله نداشتم توضیح بدم که چرا بین حقوق و ادبیات ...ادبیات رو انتخاب کردم- چون مسلما دلایل من براش منطقی نبود-...برای همین گفتم آره. سری تکون داد و گفت کاملا معلومه...ولی به جای ما که برسی دیگه نه از علاقه ات به ادبیات چیزی می مونه...نه رمق ادامه دادن داری و نه دیگه لبخندی روی صورتت. یادمه خیلی از حرفش غیظم گرفت و پیش خودم گفتم امکان نداره و من اینو ثابت می کنم. ....از اون موقع یه 8-9 سالی گذشت و من برای بار سوم به ترم آخر رسیدم... شاید علاقه من به ادبیات اونقدر نپایید که بخوام برای مراحل بعد ادامه اش بدم...یا شاید تغییر محل زندگی ام و باز بودن دستم در دیگر انتخابات باعث این تغییر مسیر شد ولی در تمام این سالها ادبیات تنها مفر من از روزمرگی دنیا بوده...تنها چیزی که آرومم می کنه...می تونم ساعتهای متمادی بدون حس عذاب وجدان بهش بپردازم و تنها جایی که خودم هستم و خودم...نه کسی هست که قضاوتم کنه...نه کسی که بخواد اندیشه هام و مسیر زندگی ام و زیر سوال ببره و نه کسی که بخواد با کوچک نشان دادن اهداف من بزرگی اهداف خودش و به رخ بکشه. من اینجا هستم که باشم...عشق می ورزم بدون ترس از رسوایی..یه جور عشقبازی بدون هراس...بدون هدف...یا بدون سرانجام...ولی لذت بخش و اعتیاد آور! بگذریم....از شادی و سرور اون دوران جز یک مشت خاطره و اندکی عکس شاید چیزی باقی نموند ...چه اینکه شلوغ ترین فرد کلاس که همه آتش ها از کنده اش بلند میشد الان فقط سرش تو کار خودشه ...کسی که تو خلوتش اونقدر شاد نیست که توی جمع هست..اونقدر غرق افکارش و اندیشه هاش و اهدافش شده که دیگه چیزی از هیجان و سرور براش باقی نمونده...انگار میدونه که شاید تا چند سال دیگه نباشه و برای همین باید تا می تونه کار کنه...تا می تونه بخونه...تا می تونه تجربه کنه که یه وقت ناکام از دنیا نره! از اون آدم انگار یه آدم آهنی باقی مونده که هیچ چیز به وجدش نمیاره... می ترسه باور کنه که گاهی آدم اشتباه می کنه و برخی اشتباهات جبران ناپذیره...اندوهش اینه که شاید یه سری از مسیرها رو نباید می رفت که شاید یه سری از آدمها رو نباید اینقدر باور می کرد...که شاید باید یه سری چیزها رو امتحان می کرد...از یه سری چیزها می گذشت.... نمی ترسید...بعضی ها رو می دید...و گذشت بعضی ها رو می فهمید!...از اون آدم یه عالم شرمندگی مونده...یه عالم دلتنگی...و یه عالم افسوس! شرمندگی و دلتنگی شاید یه موقع هایی درمانی داشته باشه...ولی... لعنت به افسوس! افسوس از انجام دادن یا انجام ندادن کارهایی که زندگی اش و توی یک برهه زمانی می تونست عوض کنه..افسوس از نبوسیدن و نبوییدن کسانی که دیگه نیستند...افسوس گذاشتن همه هم وغم و انرژی ات برای کسی یا کسانی که نه هیچ وقت فهمیدند نه هیچ وقت می فهمند...و در عوض نادیده انگاشتن کسانی که بودند...محبت کردند...بی شایبه!!!...ولی هیچ وقت دیده نشدند..هیچ وقت قدردانی نشدند....و حالا نیستند....و افسوس از سادگی خود و باور کردن کسانی که تا تونستند عالم و آدم و با تو بد کردن و تو نفهمیدی...کسانی که زیر نقاب سادگی خودشون سادگی تو رو موذیانه به تسخیر خودشون در آوردند و به جاش یه عالمه فکر و اندیشه بد و نادرست تو ذهنت کاشتند. و شاید افسوس از نگرفتن عکسهایی که می شد گرفت تا خاطره ها جاودانه بمانند...شعرهایی که می شد خواند..قدمهایی که می شد...! افسوس لحظه هایی که به شرم گذشت و باید به شعف می گذشت..یا لحظاتی که به خواهش دل گذشت و باید به سکوت سپری می شد.... افسوس حرفهایی که باید می زدیم و لب دوختیم و حرفهایی که نباید به زبان می آمد و آمد... چه شیرین بود اگر به هر کس اجازه می دادند برای یک روز ..یک لحظه بر گردد به گذشته .برگردد و خاطره ای را تغییر دهد...جلوی اتفاقی را بگیرد یا باعث اتفاقی شود. چه دنیای خوبی می شد این دنیا...چقدر شادی ها بیشتر بود...چقدر لحظه های رویایی داشتیم...چونان دیدن خوابی به امروز بر می گشتیم...و دیگر آن حسرت با ما باقی نمی ماند..همان حسرتی که بخواهیم یک عمر به پایش آب شویم. دوستی حتما می رفت و برادرش را ازآخرین سفرش منع می کرد...و برادر و همسرش زنده می ماندند...آنوقت دیگر اینهمه افسوس باقی نمی ماند برای تکرار خاطرات..اینهمه افسوس برای دیدن عکسهای قدیمی....اینهمه افسوس برای نوزادی که هرگز زاده نشد. دیگری حتما میرفت و خجالتش را زیر پا می گذاشت..صد تومان از برادرش قرض می کرد و در دانشکده پزشکی ثبت نام می کرد و الان دیگر دکتری حاذق بود و با آن همه نمره درخشان مجبور نبود در خانه بنشیند و حسرت بخورد که فلان دکتر همیشه شیمی اش را می افتاد...من به فلان متخصص به مدت دو سال زیست شناسی درس دادم...و... دیگری شاید از سر لجبازی با عشقش و برانگیختن حسادت او به اولین خواستگارش که الکلی و معتاد بود جواب مثبت نمی داد و با برادر دوستش که سخت عاشقش بود ازدواج می کرد و هر بار که عکس های قدیمی را می دید اشکی روی گونه اش نمی غلطید. اگر باز می گشتیم شاید..خصوصی ترین رازها را به فرد نا اهلی نمی گفتیم...زیباترین لحظات جوانی را شاید صرف روسری و چادر و نماز و جمکران و....نمی کردیم. برای امتحان زیست شناسی یک قرار عاشقانه را تا ابد به تعویق نمی انداختیم. زیر باران بدون حسرت خیس شدن موهای تازه صاف کرده مان راه می رفتیم...دست در دست کسی که دوستش می داشتیم بی هیچ حراسی قدم می زدیم...می گذاشتیم اولین عشقمان ببوسدمان در آن کنج تاریک...اجازه می دادیم از عشقش حرف بزند.....خجالت نمی کشیدیم که کاستی که برایمان پر کرده است را بگیریم...غرور نداشتیم..ترس نداشتیم...فکر حرف مردم نبودیم...فکر عقوبت روز معادی که نه آمد و نه شاید هیچ گاه بیاید. بزرگتر که شدیم...در آن روز برفی...برای او که وقتی از کارش و زندگی اش زده بود تا ما را ببیند...تره خورد می کردیم...می فهمیدیم که آمده تا با ما باشد...می فهمیدیم که می توانست هزار کار دیگر بکند و نکرده است... نمی ترسیدیم از اینکه لحظه ای در آغوشش بگیریم...نمی خروشیدیم از اینکه پیشانی مان را ببوسد.... یا نه... اگر هیچ کدام اینها اتفاق نمی افتاد....تنها وقتی بعد از دو سال بعد از آنهمه جا به جا شدنها هر بار با هر مکافاتی پیدایم کرد و گفت که هر بار کاملا از سر اتفاق بوده که غرورش شکسته نشود که غرورش را نشکنم.......اگر دروغ نمی گفتم که عاشق شده ام...که دیگر دوستش ندارم...که هیچ وقت نداشته ام...که خوشحال نیستم که این اتفاق افتاده...که هیچ اتفاق خوبی نیست این اتفاقی دیدن های مداوم...این اتفاقی تلفن پیدا کردن ها...این اتفاقی بودن ها! اصلا شاید اگر ... می شد برای 5 دقیقه بازگردم...نه برای یک روز...که یک لحظه ....برای آن آخرین بار شاید...یا آن روز برفی...نه برای داشتنش...نه برای خواستنش...که هیچ وقت ممکن نبود..ونمی شد......که تنها می خواستم و می خواست که باشد...کنار من...حرف بزند...آرامم کند..دستم را بگیرد و بگوید غمت نباشد..و باور کنم که تا او هست غمم نیست! اگر می شد فقط برای یک لحظه...باز می گشتم به آن روز برفی...و بی شرم در آغوش می گرفتمش...و می خواستم که برای همیشه دوستم بماند....از دور نگاهم نکند...بگذارد من هم ببینمش! بگذارد من هم حضورش را حس کنم...فقط مواظبم نباشد...باشد!!! کنارم باشد...نه پشت سرم....نه سایه به سایه...نه پنهان. که حسرت به دلم نماندبرای دوستی ای که یکرنگ بود و گذشت...و خالص بود بی هیچ رنگ و بویی از هوس! که هر روز روزگار هر که شبیه او بود دلم را نلرزاند که به هر کس و نا کسی اعتماد نکنم که چون او باشد...و باور نکنم که هر که خوب شنید و خوب گفت و خوب نگاه کرد می تواند چون او بی ریا و پاک هم باشد! که برای این باورها و دیگران را چو او پنداشتن حرف سنگین نشنوم...که فلانی فقط با پسرها می چرخد...با پسرها درد دل می کند...که حتما ریگی به کفش دارد که ..... که باکم نباشد از انبوه نگاه های ناپاک و آلوده....که سکوت را برگزینم به گفتگو و درد دل کردن ها...که هر که آمد و شبیه بود بتواند مرا رام خود کند...بتواند حرف دلم را بشنود.... فقط اگر می شد به گذشته بازگشت....دیگر اول حرفم و حرف آخرم را با بغض نمی خوردم! دوست یعنی وقتی دلم گرفته...بداخلاقی هام رو بیارم پیشت یعنی وقتی دلت گرفته...برام درد دل کنی....یعنی اگه امروز یه قولی به خودم دادم فردا انجامش ندادم به روم نیاری.. یعنی بدترین خودم رو هم بهت نشون دادم بازم برات بهترین باشم. یعنی هر چی میگم منو از حرفهام قضاوت نکنی...منو بشناسی یعنی اگه تو دلت هزار تا حرف بود...بهم میگی تو اول بگو. یعنی وقتی دلت تنگ میشه...حتی اگه تازه باهام حرف زده باشی بازم زنگ بزنی یعنی اگه یه خبر خوبی بود یا یه خبربدی بود من اولین کسی باشم که می شنوم یعنی نمی شمری چند دفعه من بهت زنگ زدم چند دفعه تو... یعنی وقتی خبری ازم نیست نمیذاری به حساب بی معرفتی..می پرسی خوبم؟ روبراهم؟ یعنی هدیه هات لزوما گرونترین ها نیست ولی خاطره انگیز ترین هاست....شخصی ترین هاست! مثل یه نوشته خاص...یه شعری که دوست دارم...یه چیزی که خودت برام درست کردی. یعنی من از یادت نمی کاهم...حتی اگه از دستت همین الان عصبانی باشم یعنی گذر زمان مارو از هم دور که نمی کنه هیچ...دلتنگی هامون بیشتر میشه...علاقه هامون پخته تر دوست یعنی...جای خالیت با هیچ چیزی پر نمیشه... یعنی یه عالمه حرف که با هیچ کس جز تو نمیشه گفت... یعنی از عالم و آدم بتونم پیشت حرف بزنم ولی تو اوج عصبانیت از دست خودت نذارم کسی پشت سرت حرف بزنه. یعنی یه عالمه روده درازی...فلسفه بافی... یعنی اونی که شنبه شب ها دلتنگش میشیم..همون موقع هایی که مال هر کسی نیست..با هر کسی هم پر نمیشه... به سلامتی تویی که تا ته این متن رو خوندی و از خودت پرسیدی که دوستم هستی یا نه؟ به سلامتی خود تو که اگه از خودت می پرسی حتما هستی. باید حرف بزنم...باید خود را خالی کنم اما دیگر حرفم نمی آید...حرفم می آید اما فقط برای وبلاگ های خصوصی با مطالب خصوصی....جایی که می دانم جز من هیچ کس نمی تواند بخواند و نمی فهمم دیگر پس برای چه می نویسم؟برای خودم و بی مخاطبی نوشته هایم گاهی دلم می سوزد اما. تولدم هم گذشت...دیروز بود...و از دیروز تا امروز سکوت سنگینی مرا در بر گرفته...سکوتی که نه با صدای اطرافیان...نه با صدای خودم نه با صدای موسیقی و نه با صدای بارانی که یکریز دارد می بارد می شکند. یادم می آید کسی را که برایش هیچ نا ممکنی وجود نداشت...دیروز به سخن آمد..دیر بود اما...دیگر خیلی دیر است...آنقدر دیر که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد...آنقدر دیر که حرفهایی که بوی مهربانی می داد دیگر تکانم نداد....نه اینکه به باور نگنجد نه...بغض اگر دیر بشکند دیگر یادت نمی آید که از کدام درد بود یا از کدام خنجر دوست...حرف اگر دیر زده شود دیگر یادت نمی آید که جواب کدامین سخن بود....مهربانی که دیر شود دیگر یادت نمی آید زمانی عاشق همین لحظه های خاص بوده ای...همین نوشته ها...همین حرفها که اگر زودتر نوشته می شد امروزی وجود نداشت..که اگر زودتر می دانستی اینجا نبودی...مهربانی بود..سیب بود...شادی بود..و یک بغل خاطره که چشمانت از مرورشان خیس نمی شد...که اگر امروزمان به از دیروز باشد چه نیاز به یادآوری آنچه گذشت....چه نیاز به آه حسرت...خاطره هایی که خیسمان می کنند همانهایی است که دیگر وجود ندارند..همانهایی که می دانیم دیگر تکرار نمی شوند. تاریخ مصرف که فقط مال خوراکیها نیست...حرفها هم کپک می زنند ...حرفها هم بوی گند می گیرند...بی مصرف می شوند اگر به موقع زده نشوند...اگر آنجایی که "باید" زده نشوند...آدمها همیشه حسرت کارهایی که نکرده اند و حرفهایی را که نزده اند بیشتر می خورند تا کارها و حرفهای اشتباهشان. گفتم...شنیدی اما نفهمیدی!...مثل همیشه و هر روز.. اصلا... همه حرفهایت قبول...اما نگو که نمی توانستی. که نه تو مرد نتوانستنی نه من مرد باور کردن. بگو نخواستم. حوصله ام نمی گرفت چون می شود آدم نخواهد یا حوصله اش نگیرد یا اصلا آنقدر چیزی برایش مهم باشد که دنبالش برود اما برای آنکه می خواهد هیچ نا ممکنی وجود ندارد. و من خود گواه بزرگترین نا ممکن زندگی تو بودم یادت باشد اگر.... نه ...بهتر است بازگردم به همان جاهایی که نمی خوانی شان...همان جاهایی که وقتی حرف می آید نه لگامی می خواهد نه افساری...اینجا هوا کم است اینجا نه من آنی هستم که هستم...نه تویی که می خوانی شان...نه حرفهایم ...حرف که شعر شد دیگر جایش اینجا نیست...داستان که شد همینطور. هنوز دلم برای آن نامه لعنتی می رود... مرا چه شده است ....که سرشارم از گفتن اما دیگر حرفم نمی آید...با تو حرفم نمی آید...چه شده که دیگر دست و دلم نمی رود به جواب نامه ای که باید داده شود...جواب نامه ای که می شود هزار ها خط برایش نوشت شاید....که شاید اولین نامه است که درجواب تو می نویسم نه برای تو و اولین ها باید همیشه هیجان آور باشند... نمی دانم. خسته ام...خسته از نامه های بی پاسخ...خسته از حرفهای تکراری...خسته از تمام چیزهایی که در دلم ماند و هیچ کس ندانست...که سرشار بودم از گفتن اما در هیچ سویم محرمی نبود. باید حرف بزنم. باید حرف بزنم با کسی.... کجاست این تلفن لعنتی؟ .....بردار گوشی را نه اصلا...حرف می زنم با اولین کسی که زنگ بزند هر که باشد!! (هی تو...با تو هستم که این را می خوانی و می شناسی ام تو که حرفهایم برای تو نیست. اما شنودی شان..محرمی اگر اندیشه مکن که مخاطب حرفهایم کیست و برای چیست... که نه حرفهایم آنقدر بی پرده است که بدانی برای که می نویسم نه آنچه می خوانی همه دلواژه هاست...محرمی که اینجایی ...محرمی اگر قفل کن زبانت را...نگاهت را نمی خواهم....چرا که این روزها روزگار خواندن نگاه نیست...حرفها که می آیند و در فضا می ماند شنوده نمی شوند چه رسد به نگاه ها...از دزدان نگاه ترسی ندارم..چه آنکه می خواند محرم است که می تواند بخواند...اما تو "ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود"
امروز که داشتم خودم و با اون موقع مقایسه می کردم دیدم خیلی هم پر بیراه نمی گفت!
| Design By : Night Skin |

