از تجسم... تا تبلور زیبایی

زنگ تفریح بود و بین دو تا کلاس یه یک ساعتی وقت اضافه داشتیم و من طبق معمول سر و خوش و مست مشغول شوخی و خنده بودم....یکی از شادترین روزهای زندگی ام قطعا...از کلاس که بیرون اومدم هنوز داشتم بلند بلند می خندیدم که توجهم به چند تا دختر و پسر هم رشته خودمون که با متانت تمام بیرون کلاس ایستاده بودند جلب شد.


تا منو با این اوضاع شاد و سرخوش دیدن یکی از دخترها از توی جمع پرسید سال اولی هستی؟ و من هم جواب دادم آره.....گفت: ادبیات انتخاب اولت بود؟ ....حوصله نداشتم توضیح بدم که چرا بین حقوق و ادبیات ...ادبیات رو انتخاب کردم- چون مسلما دلایل من براش منطقی نبود-...برای همین گفتم آره.

سری تکون داد و گفت کاملا معلومه...ولی به جای ما که برسی دیگه نه از علاقه ات به ادبیات چیزی می مونه...نه رمق ادامه دادن داری و نه دیگه لبخندی روی صورتت.

یادمه خیلی از حرفش غیظم گرفت و پیش خودم گفتم امکان نداره و من اینو ثابت می کنم. ....از اون موقع یه 8-9 سالی گذشت و من برای بار سوم به ترم آخر رسیدم...
امروز که داشتم خودم و با اون موقع مقایسه می کردم دیدم خیلی هم پر بیراه نمی گفت! 

شاید علاقه من به ادبیات اونقدر نپایید که بخوام برای مراحل بعد ادامه اش بدم...یا شاید تغییر محل زندگی ام و باز بودن دستم در دیگر انتخابات باعث این تغییر مسیر شد ولی در تمام این سالها ادبیات تنها مفر من از روزمرگی دنیا بوده...تنها چیزی که آرومم می کنه...می تونم ساعتهای متمادی بدون حس عذاب وجدان بهش بپردازم و تنها جایی که خودم هستم و خودم...نه کسی هست که قضاوتم کنه...نه کسی که بخواد اندیشه هام و مسیر زندگی ام و زیر سوال ببره و نه کسی که بخواد با کوچک نشان دادن اهداف من بزرگی اهداف خودش و به رخ بکشه.

من اینجا هستم که باشم...عشق می ورزم بدون ترس از رسوایی..یه جور عشقبازی بدون هراس...بدون هدف...یا بدون سرانجام...ولی لذت بخش و اعتیاد آور!

بگذریم....از شادی و سرور اون دوران جز یک مشت خاطره و اندکی عکس شاید چیزی باقی نموند ...چه اینکه شلوغ ترین فرد کلاس که همه آتش ها از کنده اش بلند میشد الان فقط سرش تو کار خودشه ...کسی که تو خلوتش اونقدر شاد نیست که توی جمع هست..اونقدر غرق افکارش و اندیشه هاش و اهدافش شده که دیگه چیزی از هیجان و سرور براش باقی نمونده...انگار میدونه که شاید تا چند سال دیگه نباشه و برای همین باید تا می تونه کار کنه...تا می تونه بخونه...تا می تونه تجربه کنه که یه وقت ناکام از دنیا نره!

 

از اون آدم انگار یه آدم آهنی باقی مونده که هیچ چیز به وجدش نمیاره...

می ترسه باور کنه که گاهی آدم اشتباه می کنه و برخی اشتباهات جبران ناپذیره...اندوهش اینه که شاید یه سری از مسیرها رو نباید می رفت که شاید یه سری از آدمها رو نباید اینقدر باور می کرد...که شاید باید یه سری چیزها رو امتحان می کرد...از یه سری چیزها می گذشت.... نمی ترسید...بعضی ها رو می دید...و گذشت بعضی ها رو می فهمید!...از اون آدم یه عالم شرمندگی مونده...یه عالم دلتنگی...و یه عالم افسوس!

شرمندگی و دلتنگی شاید یه موقع هایی درمانی داشته باشه...ولی... لعنت به افسوس!

افسوس از انجام دادن یا انجام ندادن کارهایی که زندگی اش و توی یک برهه زمانی می تونست عوض کنه..افسوس از نبوسیدن و نبوییدن کسانی که دیگه نیستند...افسوس گذاشتن همه هم وغم و انرژی ات برای کسی یا کسانی که نه هیچ وقت فهمیدند نه هیچ وقت می فهمند...و در عوض نادیده انگاشتن کسانی که بودند...محبت کردند...بی شایبه!!!...ولی هیچ وقت دیده نشدند..هیچ وقت قدردانی نشدند....و حالا نیستند....و افسوس از سادگی خود و باور کردن کسانی که تا تونستند عالم و آدم و با تو بد کردن و تو نفهمیدی...کسانی که زیر نقاب سادگی خودشون سادگی تو رو موذیانه به تسخیر خودشون در آوردند و به جاش یه عالمه فکر و اندیشه بد و نادرست تو ذهنت کاشتند.
 

و شاید افسوس از نگرفتن عکسهایی که می شد گرفت تا خاطره ها جاودانه بمانند...شعرهایی که می شد خواند..قدمهایی که می شد...!

افسوس لحظه هایی که به شرم گذشت و باید به شعف می گذشت..یا لحظاتی که به خواهش دل گذشت و باید به سکوت سپری می شد....

افسوس حرفهایی که باید می زدیم و لب دوختیم و حرفهایی که نباید به زبان می آمد و آمد...

چه شیرین بود اگر به هر کس اجازه می دادند برای یک روز ..یک لحظه بر گردد به گذشته .برگردد و خاطره ای را تغییر دهد...جلوی اتفاقی را بگیرد یا باعث اتفاقی شود.

چه دنیای خوبی می شد این دنیا...چقدر شادی ها بیشتر بود...چقدر لحظه های رویایی داشتیم...چونان دیدن خوابی به امروز بر می گشتیم...و دیگر آن حسرت با ما باقی نمی ماند..همان حسرتی که بخواهیم یک عمر به پایش آب شویم.

دوستی حتما می رفت و برادرش را ازآخرین سفرش منع می کرد...و برادر و همسرش زنده می ماندند...آنوقت دیگر اینهمه افسوس باقی نمی ماند برای تکرار خاطرات..اینهمه افسوس برای دیدن عکسهای قدیمی....اینهمه افسوس برای نوزادی که هرگز زاده نشد.

دیگری حتما میرفت و خجالتش را زیر پا می گذاشت..صد تومان از برادرش قرض می کرد و در دانشکده پزشکی ثبت نام می کرد و الان دیگر دکتری حاذق بود و با آن همه نمره درخشان مجبور نبود در خانه بنشیند و حسرت بخورد که فلان دکتر همیشه شیمی اش را می افتاد...من به فلان متخصص به مدت دو سال زیست شناسی درس دادم...و...

دیگری شاید از سر لجبازی با عشقش و برانگیختن حسادت او به اولین خواستگارش که الکلی و معتاد بود جواب مثبت نمی داد و با برادر دوستش که سخت عاشقش بود ازدواج می کرد و هر بار که عکس های قدیمی را می دید اشکی روی گونه اش نمی غلطید.

اگر باز می گشتیم شاید..خصوصی ترین رازها را به فرد نا اهلی نمی گفتیم...زیباترین لحظات جوانی را شاید صرف روسری و چادر و نماز و جمکران و....نمی کردیم.

برای امتحان زیست شناسی یک قرار عاشقانه را تا ابد به تعویق نمی انداختیم.

زیر باران بدون حسرت خیس شدن موهای تازه صاف کرده مان راه می رفتیم...دست در دست کسی که دوستش می داشتیم بی هیچ حراسی قدم می زدیم...می گذاشتیم اولین عشقمان ببوسدمان در آن کنج تاریک...اجازه می دادیم از عشقش حرف بزند.....خجالت نمی کشیدیم که کاستی که برایمان پر کرده است را بگیریم...غرور نداشتیم..ترس نداشتیم...فکر حرف مردم نبودیم...فکر عقوبت روز معادی که نه آمد و نه شاید هیچ گاه بیاید.

بزرگتر که شدیم...در آن روز برفی...برای او که  وقتی از کارش و زندگی اش زده بود تا ما را ببیند...تره خورد می کردیم...می فهمیدیم که آمده تا با ما باشد...می فهمیدیم که می توانست هزار کار دیگر بکند و نکرده است... نمی ترسیدیم از اینکه لحظه ای در آغوشش بگیریم...نمی خروشیدیم از اینکه پیشانی مان را ببوسد....

یا نه...

اگر هیچ کدام اینها اتفاق نمی افتاد....تنها وقتی بعد از دو سال بعد از آنهمه جا به جا شدنها هر بار با هر مکافاتی پیدایم کرد و گفت که هر بار کاملا از سر اتفاق بوده که غرورش شکسته نشود که غرورش را نشکنم.......اگر دروغ نمی گفتم که عاشق شده ام...که دیگر دوستش ندارم...که هیچ وقت نداشته ام...که خوشحال نیستم که این اتفاق افتاده...که هیچ اتفاق خوبی نیست این اتفاقی دیدن های مداوم...این اتفاقی تلفن پیدا کردن ها...این اتفاقی بودن ها!

اصلا شاید اگر ...

می شد برای 5 دقیقه بازگردم...نه برای یک روز...که یک لحظه ....برای آن آخرین بار شاید...یا آن روز برفی...نه برای داشتنش...نه برای خواستنش...که هیچ وقت ممکن نبود..ونمی شد......که تنها می خواستم و می خواست که باشد...کنار من...حرف بزند...آرامم کند..دستم را بگیرد و بگوید غمت نباشد..و باور کنم که تا او هست غمم نیست!

اگر می شد فقط برای یک لحظه...باز می گشتم به آن روز برفی...و بی شرم در آغوش می گرفتمش...و می خواستم که برای همیشه دوستم بماند....از دور نگاهم نکند...بگذارد من هم ببینمش! بگذارد من هم حضورش را حس کنم...فقط مواظبم نباشد...باشد!!! کنارم باشد...نه پشت سرم....نه سایه به سایه...نه پنهان.

که حسرت به دلم نماندبرای دوستی ای که یکرنگ بود و گذشت...و خالص بود بی هیچ رنگ و بویی از هوس!

که هر روز روزگار هر که شبیه او بود دلم را نلرزاند که به هر کس و نا کسی اعتماد نکنم که چون او باشد...و باور نکنم که هر که خوب شنید و خوب گفت و خوب نگاه کرد می تواند چون او بی ریا و پاک هم باشد!

که برای این باورها و دیگران را چو او پنداشتن حرف سنگین نشنوم...که فلانی فقط با پسرها می چرخد...با پسرها درد دل می کند...که حتما ریگی به کفش دارد که .....

که باکم نباشد از انبوه نگاه های ناپاک و آلوده....که سکوت را برگزینم به گفتگو و درد دل کردن ها...که هر که آمد و شبیه بود بتواند مرا رام خود کند...بتواند حرف دلم را بشنود....

فقط اگر می شد به گذشته بازگشت....دیگر اول حرفم و حرف آخرم را با بغض نمی خوردم! 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳٩٠ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ توسط ساناز نظرات () |

دوست یعنی وقتی دلم گرفته...بداخلاقی هام رو بیارم پیشت

یعنی وقتی دلت گرفته...برام درد دل کنی....یعنی اگه امروز یه قولی به خودم دادم فردا انجامش ندادم به روم نیاری..

یعنی بدترین خودم رو هم بهت نشون دادم بازم برات بهترین باشم.

یعنی هر چی میگم منو از حرفهام قضاوت نکنی...منو بشناسی

یعنی اگه تو دلت هزار تا حرف بود...بهم میگی تو اول بگو.

یعنی وقتی دلت تنگ میشه...حتی اگه تازه  باهام حرف زده باشی بازم زنگ بزنی

یعنی اگه یه خبر خوبی بود یا یه خبربدی بود من اولین کسی باشم که می شنوم

یعنی نمی شمری چند دفعه من بهت زنگ زدم چند دفعه تو...

یعنی وقتی خبری ازم نیست نمیذاری به حساب بی معرفتی..می پرسی خوبم؟ روبراهم؟

یعنی هدیه هات لزوما گرونترین ها نیست ولی خاطره انگیز ترین هاست....شخصی ترین هاست!

مثل یه نوشته خاص...یه شعری که دوست دارم...یه چیزی که خودت برام درست کردی.

یعنی  من از یادت نمی کاهم...حتی اگه از دستت همین الان عصبانی باشم

یعنی گذر زمان مارو از هم دور که نمی کنه هیچ...دلتنگی هامون بیشتر میشه...علاقه هامون پخته تر

دوست یعنی...جای خالیت با هیچ چیزی پر نمیشه...

یعنی یه عالمه حرف که با هیچ کس جز تو نمیشه گفت...

یعنی از عالم و آدم بتونم پیشت حرف بزنم ولی تو اوج عصبانیت از دست خودت نذارم کسی پشت سرت حرف بزنه.

یعنی یه عالمه روده درازی...فلسفه بافی...

یعنی اونی که شنبه شب ها دلتنگش میشیم..همون موقع هایی که مال هر کسی نیست..با هر کسی هم پر نمیشه...

به سلامتی تویی که تا ته این متن رو خوندی و از خودت پرسیدی که دوستم هستی یا نه؟

به سلامتی خود تو که اگه از خودت می پرسی حتما هستی.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳٩٠ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط ساناز نظرات () |

باید حرف بزنم...باید خود را خالی کنم اما دیگر حرفم نمی آید...حرفم می آید اما فقط برای وبلاگ های خصوصی با مطالب خصوصی....جایی که می دانم جز من هیچ کس نمی تواند بخواند و نمی فهمم دیگر پس برای چه می نویسم؟برای خودم و بی مخاطبی نوشته هایم گاهی دلم می سوزد اما.

تولدم هم گذشت...دیروز بود...و از دیروز تا امروز سکوت سنگینی مرا در بر گرفته...سکوتی که نه با صدای اطرافیان...نه با صدای خودم نه با صدای موسیقی و نه با صدای بارانی که یکریز دارد می بارد می شکند.

یادم می آید کسی را که برایش هیچ نا ممکنی وجود نداشت...دیروز به سخن آمد..دیر بود اما...دیگر خیلی دیر است...آنقدر دیر که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد...آنقدر دیر که حرفهایی که بوی مهربانی می داد  دیگر تکانم نداد....نه اینکه به باور نگنجد نه...بغض اگر دیر بشکند دیگر یادت نمی آید که از کدام درد بود یا از کدام خنجر دوست...حرف اگر دیر زده شود دیگر یادت نمی آید که جواب کدامین سخن بود....مهربانی که دیر شود دیگر یادت نمی آید زمانی عاشق همین لحظه های خاص بوده ای...همین نوشته ها...همین حرفها که اگر زودتر نوشته می شد امروزی وجود نداشت..که اگر زودتر می دانستی اینجا نبودی...مهربانی بود..سیب بود...شادی بود..و یک بغل خاطره که چشمانت از مرورشان خیس نمی شد...که اگر امروزمان به از دیروز باشد چه نیاز به یادآوری آنچه گذشت....چه نیاز به آه حسرت...خاطره هایی که خیسمان می کنند همانهایی است که دیگر وجود ندارند..همانهایی که می دانیم دیگر تکرار نمی شوند.

تاریخ مصرف که فقط مال خوراکیها نیست...حرفها هم کپک می زنند ...حرفها هم بوی گند می گیرند...بی مصرف می شوند اگر به موقع زده نشوند...اگر آنجایی که "باید" زده نشوند...آدمها همیشه حسرت کارهایی که نکرده اند و حرفهایی را که نزده اند بیشتر می خورند تا کارها و حرفهای اشتباهشان.

گفتم...شنیدی اما نفهمیدی!...مثل همیشه و هر روز..

اصلا...

همه حرفهایت قبول...اما

نگو که نمی توانستی.

که نه تو مرد نتوانستنی

نه من مرد باور کردن.

بگو نخواستم.

حوصله ام نمی گرفت

چون می شود آدم نخواهد یا حوصله اش نگیرد

یا اصلا آنقدر چیزی برایش مهم باشد که دنبالش برود

اما

 برای آنکه می خواهد

هیچ نا ممکنی وجود ندارد.

و من

خود گواه بزرگترین نا ممکن زندگی تو بودم

یادت باشد اگر....

نه ...بهتر است بازگردم به همان جاهایی که نمی خوانی شان...همان جاهایی که وقتی حرف می آید نه لگامی می خواهد نه افساری...اینجا هوا کم است اینجا نه من آنی هستم که هستم...نه تویی که می خوانی شان...نه حرفهایم ...حرف که شعر شد دیگر جایش اینجا نیست...داستان که شد همینطور.

هنوز دلم برای آن نامه لعنتی می رود...

مرا چه شده است ....که سرشارم از گفتن اما دیگر حرفم نمی آید...با تو حرفم نمی آید...چه شده که دیگر دست و دلم نمی رود به جواب نامه ای که باید داده شود...جواب نامه ای که می شود هزار ها خط برایش نوشت شاید....که شاید اولین نامه است که درجواب تو می نویسم نه برای تو و اولین ها باید همیشه هیجان آور باشند...

نمی دانم.

خسته ام...خسته از نامه های بی پاسخ...خسته از حرفهای تکراری...خسته از تمام چیزهایی که در دلم ماند و هیچ کس ندانست...که سرشار بودم از گفتن اما در هیچ سویم محرمی نبود.

باید حرف بزنم.

باید حرف بزنم با کسی....

کجاست این تلفن لعنتی؟

.....بردار گوشی را

نه اصلا...حرف می زنم

با اولین کسی که زنگ بزند

هر که باشد!!

 (هی تو...با تو هستم که این را می خوانی و می شناسی ام تو که حرفهایم برای تو نیست. اما شنودی شان..محرمی اگر اندیشه مکن که مخاطب حرفهایم کیست و برای چیست... که نه حرفهایم آنقدر بی پرده است که بدانی برای که می نویسم نه آنچه می خوانی همه دلواژه هاست...محرمی که اینجایی ...محرمی اگر قفل کن زبانت را...نگاهت را نمی خواهم....چرا که این روزها روزگار خواندن نگاه نیست...حرفها که می آیند و در فضا می ماند شنوده نمی شوند چه رسد به نگاه ها...از دزدان نگاه ترسی ندارم..چه آنکه می خواند محرم است که می تواند بخواند...اما تو "ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود"

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط ساناز نظرات () |

شعر بگویم یا شعر بخوانم؟

چه فرقی می کند وقتی دلت گرفته باشد

به اتمام نرسیده این کلمات

اشک مجالت نمی دهد.

حتی اگر تلاش کنی

انسان مدرنی باشی

که دیگران به قدرتش غبطه می خورند

انسان موفقی 

که به هر چه اراده کند می رسد.

خودت می دانی و خدای خودت

در زندگی لحظاتی هست

که یک هدیه کوچک

می تواند تو را از شادی به گریه بیندازد

و گاهی

نبود همان هدیه

شادی ات را

به گریه بدل کند.

حالا هر چند هم که شق و رق بایستی

هر چند هم که باد به غبغب بندازی

یادت که بیاید

دیگر دوستت ندارند

قرقی نمی کند کجا باشی

جهان به وسعت یک لانه می شود برایت.

و ابرهای همه عالم 

در گلویت

خانه می کنند.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط ساناز نظرات () |

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی  ...

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رؤیاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی  ...

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳٩٠ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط ساناز نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط ساناز نظرات () |

تو که می‌خوانی
بدان که هنوز دوستت دارم
و به خاطر توست
که هنوز می‌نویسم.

روزی که جهان خواست بایستد
بگو به گونه‌ای از چرخش بماند
که من
در نزدیک‌ترین فاصله
ازتو مرده باشم.

(۲)

کسی که من دوستش دارم
و خیلی بیشتر از خیلی دوستش دارم
هیچ هم مرا نمی‌خواهد!

خواهش می‌کنم بلند«نه» نگو
«نه» در نگاه تو است
«نه» در نماندنت
«نه» در رفتن تو است
«نه» در نبوسیدنت

فقط بلند «نه» نگو
بگذار هنوز خیال کنم
بادها برای من می‌وزند.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط ساناز نظرات () |

چه‌قدر خوب است
که صبح بیدار شوی
به تنهایی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
دوست‌اش داری
وقتی دوست‌اش نداری
دیگر

ریچارد براتیگان


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط ساناز نظرات () |

تو هیچ ناتوانی نداشتی
من داشتم:
من عاشق بودم.

برتولت برشت

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط ساناز نظرات () |

بیهوده در عمق چشمانم پی چه می گردی؟

نه به چشمانم می سپارم...

نه به سخن می نشانم

آن راز نهفته ای که تو را سخت آشفته کرده است

رازی است در من

همانطور که تو رازی در خود داری

و سعی می کنم

کاری کنم که نگویی با تو متفاوتم

هر چند که ما

هر یک شبیه همیم و سخت با هم بیگانه

لبخند روی لب می نشانم

و قهقه هایم شاید

به قهقرا می روند! یا به اوج

سکوتم را پنهان می کنم..

تا در چشمانم دنبال چیزی نگردی

می خندم

تا لرزش صدایم عمق اندوهم را ننماید.

و می گذارم

تو و هر کسی که می خواهد

برود بالای منبر

سفسطه بکند و حرف بزند و فخر بفروشد.

من اگر کوتاه می آیم کم نیاورده ام

حماقت تو و بی منطقی ات راه بحث را می بندد

اما دلم می سوزد

نمی توانم ادامه دهم

نمی توانم بگویم که از تو متنفرم

چون نمی توانم متنفر باشم

تا بحال حس تنفر را تجربه نکرده ام

رنگش را نمی دانم بویش را نمی شناسم

تو هر چه می خواهی فکر کن

فکر کن حرفی برای گفتن ندارم وقتی که پرم از گفتگو

خیال کن که تو و دیگران تمام دانش روزگار را دارید

من اما هیچ نمی دانم

هر چه بیشتر می خوانم وسواس تر می شوم

هر چه بیشتر جلو می روم سکوتم بیشتر مرا به عقب می راند

و تو می خواهی که مرا به زمین بزنی

و تو می خواهی که من باشم اما کمترین باشم

و تو می خواهی که مرا به هر حربه و وسیله ای برنجانی

و من فکر می کنم که چرا باید این اندازه پست باشی

که تنها کسی که حمایتت می کند را زیر پا له کنی

که چقدر باید کوچک باشی...

و من نقشه می کشم...پر می شوم از تنفر...

پر می شوم از حسی که نمی شناسمش.....

و فکر می کنم که چگونه آزارت بدهم...

می بینمت

همه نقشه ها بر باد می روند

دوباره دلم می سوزد

دوباره احمق میشوم

احمق شدن که شاخ و دم ندارد

نگران اضطرابت می شوم

هر بار که مرا می بینی مضطربی

و من نمی دانم چرا ما دست از سر هم بر نمی داریم

وقتی  که بودن تو برای من جز حس ترحم و دلسوزی و عصبانیت از رفتار کودکانه ات ندارد

و وجود من برای تو

به دلیلی که نمی دانم

اضطراب آور و تلخ است

کاش سادگی ات همین بود که می نمایی

کاش نقاب از چهره بر می داشتیم

و میدیدی

که نه من آنم که می نمایم و نه تو

من از پیکار زندگی می آیم

خسته اما وحشی

در پیکار آدمیان اما

حتی بچه آهویی نیستم!

شک نکن

نه من می توانم شبیه تو شوم نه تو

بگذار فاصله میان ما باقی بماند

باز هم می بخشمت

گر چه هیچ گاه نخواهی فهمید

تنها کسی که حمایتت می کرد من بودم

و بدترین جفا را در حق من کردی

و هیچگاه نخواهی فهمید

آنچه که در من به دنبالش بودی

در قالب بدن تو نمی گنجد

چرا که تو

بی اندازه دروغ می گویی

و می توانی پست باشی

و می توانی چهره پلید خویش را

پشت نقاب سادگی و معصومیت بپوشانی

من اما

دروغگوی خوبی نیستم

و هیچ وقت

کسی را به  عمد 

از خویش نرانده ام

و هیچ گاه

برای شبیه کسی بودن

او را به زیر نکشیده ام!

نوشته شده در شنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط ساناز نظرات () |


Design By : Night Skin